فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
853
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
المِقْلَد - ج مَقَالِد [ قلد ] : كليد ، عصاى سر كج ، ظرف ، توبرهء كاه بزرگ ، پيمانه . المُقَلَّد - [ قلد ] : مفع ، آنكه امور قوم را عهده دار باشد ، جاى گردن بند ، جاى بند شمشير بر روى دوشها ، اسب برندهء مسابقه كه مورد نظر قرار گرفته باشد . المُقَلَّدات - [ قلد ] : « مُقَلَّدات الشعْر » : شعرهاى نفيس و خوب كه همواره در روزگار نگهدارى مىشود . المَقْلَع - ج مَقَالِع [ قلع ] : جائى كه از آن سنگ بر كنند ؛ « مَقْلَعُ الحُمَّى » : بر طرف شدن تب . المُقَلْعَط - مرد كثيف و بخيل ( اين كلمه سريانى است ) . المَقْلَمَة - ج مَقَالِم [ قلم ] : جاى قلمى كه در آن قلمهاى نوشتن را قرار دهند . المَقْلُوّ - [ قلو ] : غذاى سرخ كرده شده . المَقْلِيّ - [ قلي ] : غذاى سرخ كرده شده ، شخص مورد بغض و كينه . المِقَمّ - [ قمّ ] : آنكه هر چه در سفره از غذا باشد بخورد . المَقَمَّة - [ قمّ ] : لب چار پايان سُم دار . المِقَمَّة - ج مَقَامّ [ قمّ ] : جاروب ، مرادف ( المَقَمَّة ) است . المُقْمِر - [ قمر ] : « ليلةٌ مُقْمِرٌ » : شبى كه در آن ماه نمايان باشد . المُقْمِرَة - [ قمر ] : « لَيْلَةٌ مُقْمِرَةٌ » : شب مهتابى . المُقَمَّش - [ قمش ] : « ثوبٌ مُقَمَّشٌ » : جامه اى كه بافت محكم دارد . المِقْمَعَة - ج مَقَامِع [ قمع ] : چوب يا ميله آهنى كه با آن شخص را بزنند تا تسليم شود . المَقْمُور - [ قمر ] : مفع ، شرّ و بدى و نابسامانى . المَقْمُوع - [ قمع ] : مفع ، مغلوب و شكست خورده ، - مِنَ المال : آنچه از مال كه بهترين آن را گرفته باشند . المِقْنَاب - [ قنب ] : چنگال شير . المِقْنَب - [ قنب ] : ظرفى كه شكارچى در آن شكار خود را قرار مىدهد ، پنجه شير ، چنگال شير ، گروهى اسب كه براى غارت و يورش آماده شده باشند . المُقَنَّد - [ قند ] : « سَويقٌ مُقَنَّدٌ » : شيرينى كه از قند ساخته شده باشد ؛ « كلامٌ مُقَنَّد » : گفتارى شيرين و نغز . المُقَنْطَرَة - [ قنطر ] : « قَنَاطيرٌ مُقَنْطَرة » : پل بزرگى كه داراى اطاقهاى بسيار باشد . المُقْنَع - [ قنع ] : مفع ، آنكه همواره سر خود را بالا نگهدارد ؛ « فَمٌ مُقْنَع » : دهانى كه دندانهايش به داخل كج شده باشد . المَقْنَع - [ قنع ] : « شاهدٌ مَقْنَعٌ » ج مَقَانِع : آنكه گواهى و شهادت او مورد قبول باشد . المِقْنَع - [ قنع ] : مرادف ( المِقْنَعَة ) است . المُقَنَّع - [ قنع ] : مفع ، آنكه كلاه خود بر سر داشته باشد ، آنكه سر خود را پوشانيده باشد ، كسى كه با جامه خود را پوشانيده باشد . المِقْنَعَة - [ قنع ] : مقنعه ، روسرى زنان . المَقْنُود - [ قند ] : « سَوِيقٌ مَقْنُودٌ » : آردى كه با قند آميخته شده باشد . المُقْنِيّ - [ قنو ] : مرد نيزه دار . المَقْهَى - ج مَقَاه [ قهو ] : قهوه خانه . مَقِه - - مَقَهاً : پلكهاى چشم او سرخ بود . المَقَه - سفيدى همراه با كبودى كه مذموم است . المَقْهَاء - مؤنّث ( الأَمْقَه ) است . المُقَوَّى - [ قوي ] : مقوّى ، كارتن . المِقْوَال - ج مَقَاوِل و مَقَاوِلَة [ قول ] : خوش بيان و نغز زبان ؛ « امرأَةٌ مِقْوالٌ » : زن خوش بيان و صحبت . المِقْوَالَة - [ قول ] : « امرأَةٌ مِقْوالةٌ » : مرادف ( مِقْوال ) است . المِقْوَد - ج مَقَاوِد [ قود ] : رسن كه با آن ستوران را راه برند ، افسار ، فرمان ماشين . المَقُود - [ قود ] : مفع ؛ گاهى اين كلمه را ( مَقْوُود ) تلفظ كنند . المُقَوَّد - [ قود ] : كوه بلند . المُقَوَّر - [ قور ] : اسبان لاغر اندام ، آنچه كه بر آن مادهء قير پاشيده باشند . المِقْوَس - ج مَقَاوِس [ قوس ] : ميدان ، رسنى كه با آن اسبان را هنگام مسابقه در يك صف قرار دهند . جاى حركت اسبان ، ظرفى كه در آن كمان را قرار مىدهند . المُقَوْفِع - [ قفع ] : « رَجُلٌ مُقَوْفِعُ اليَدَيْن » : مردى كه دو دستش بيحسّ و حركت باشد ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) . المِقْوَل - ج مَقَاول و مَقَاولَة [ قول ] : زبان ، مرد فصيح و خوش زبان ؛ « امْرأةٌ مِقْوَلٌ » : زن خوش زبان و سخنور . المَقُول - [ قول ] : مفع . المُقَوَّلَة - [ قول ] : « كلمةٌ مُقَوَّلَةٌ » : كلمه اى كه پى در پى تكرار شود . المِقْوَم - [ قوم ] : چوب شخم زنى . المُقَوِّمَات - [ قوم ] : عوامل و عناصر اساسى ؛ « مُقَوِّمات الحياةِ » : عناصر زندگى ؛ « مُقَوِّماتُ العمرانِ » : ابزار و وسائل آبادى . المَقْوُول - [ قول ] : مفع . المُقْوِي - [ قوي ] : فا ؛ « الفرسُ المُقْوِي » : اسب نيرومند . المِقْيَاس - ج مَقَايِيس [ قيس ] : مقدار ، اندازه ، آنچه كه با آن اندازه گيرى كنند . المُقَيِّئ - [ قيأ ] : داروى قي آور . المُقِيت - [ قوت ] : فا ، توانا ، نگهدار و گواه چيزى . المَقِيت - [ مقت ] : بدنام و مردود . المُقَيَّد - ج مَقَاييد [ قيد ] : مفع ، شتر دست و پا بسته و مانند آن ، جاى خلخال ( پا بند ) در پاى زن ، جاى بستن پاى اسب ، - من الشّعْر : شعر مقيد بر خلاف مطلق ؛ « كتابٌ مُقَيَّدٌ » : نامهء كوتاه و شكل يافته . المَقْيَظ - [ قيظ ] : ييلاق . المَقِيظ - [ قيظ ] : مرادف ( المَقْيَظ ) است . المَقِيظَة - [ قيظ ] ( ن ) : گياهى كه همواره سبز و خرم است حتى در تابستان . المَقِيل - [ قيل ] : مص ، جاى خواب نيمروزى ، خواب يا استراحت قبل از ظهر .